تبليغاتX
اَبان

سرنوشت

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادی که داشت حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند.
در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازان انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".
"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".
سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد و همه در کمال خوشحالی دیدند که رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"
ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه 1388/05/11 ساعت 4:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
صبح فردا 12 نفر از مأموران و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه 1388/05/11 ساعت 4:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان آموزنده

 چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود: « کدام لاستيک پنچر شده بود؟»....!!!!

 


 

نوشته شده توسط عباس در دوشنبه 1387/08/06 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ماشین حساب


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 6:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ساعت جهانی


 

نوشته شده توسط عباس در دوشنبه 1387/06/11 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


خدا و گنجشک

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.......

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه ها را می شنود و یگانه قلبی ام که دردها  را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبها دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن  گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

 سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت :" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند .

 آن گاه تواز کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود...

خدا گفت" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد!


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه 1387/06/10 ساعت 8:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حکمت

دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تا شب را درآنجا بگذرانند.
آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت : “چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند”
شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد.
فرشته پیرتر پاسخ داد:”چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند” “شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ را بستم و مهر کردم تادستش به طلاها نرسد”
شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
هنگامی که اوضاع ظاهرا بر وفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید.


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه 1387/06/09 ساعت 7:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستانی عبرت آموز

داستان لیلی و مجنون را همه شنیده ایم. اما یک نسخه جدید از این داستان ، هفته گذشته در خبرگزاری رویترز به چاپ رسید که کمی با داستان اصلی لیلی و مجنون فرق دارد. داستان از این قرار است که یک کشاورز ۵۶ ساله استرالیایی به نام «گر گوور» ، در حالیکه هنوز داعیه جوانی بر سر دارد از طریق اینترنت با یک دختر جوان آفریقایی و اهل کشور مالی با نام «ناتاشا» آشنا می شود و این آشنایی مدتها ادامه پیدا می کند تا اینکه کم کم احساس بر عقل پیروز می شود و این پیرمرد با هزار عشق و آرزو عزم خود را جزم می کند تا برای ازدواج با دختر به کشور مالی سفر کند. پیرمرد عاشق پیشه به عنوان مهریه ازدواج یک مجموعه طلای ارزشمند به مبلغ ۱۰۰ هزار دلار را هم خریداری می کند و به مالی می رود. اما بیچاره به جای دختر زیبای سیاه چهره ، یک مرد قوی هیکل سیاه چهره می بیند که منتظر اوست. پیرمرد حدود ۱۲ روز به عنوان گروگان نگهداری شد و پس از پرداخت ۱۰۰ هزار دلار دیگر توسط خانواده اش در استرالیا آزاد شد. گرگوور پس از رهایی از بند اسارت با حضور در دادگاه استرالیا نسبت به آدم ربایی انجام گرفته شکایت کرد و در مصاحبه ای با خبرگزاری رویترز به کاربران اینترنتی نسبت به رابطه های عاطفی نا فرجام در شبکه اینترنت هشدار داد. وی در رابطه با این اتفاقات گفت: امیدوارم این اتفاق درس عبرتی باشد برای جوانان و نوجوانان کم تجربه در سراسر دنیا.


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه 1387/06/03 ساعت 10:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سن واقعی مغز شما چند سال است ؟

در صفحه ای که براتون باز میشه روی start یا replay کلیک کنید بعد از شمارش معکوس براتون چند تا عدد نشون داده میشه (برای چند ثانیه کوتاه).
بعد از اون اعداد محو می شن و شما باید با ماوس روی محل عدد ها که با دایره نشون داده میشه از کوچیک به بزرگ کلیک کنید.
از مرحله آسون شروع می شه و بعد سخت تر میشن و در پایان 10 مرحله سن مغز شما رو بر اساس عملکردتون به شما می گه .

کلیک کنید


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه 1387/05/26 ساعت 9:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


علت اصلی قطع برق در سراسر کشور !!!!


 

نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 12:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شیوه ی شماره گذاری پلاک خودروها

 

لیست کلیه شماره پلاکها

 

استان

شماره پلاک

آذربایجان شرقی

15 – 25 – 35

آذربایجان غربی

17 – 27 – 37

استان تهران

21 – 78 – 68

اصفهان

13 – 23 – 43 – 53

اردبیل

91

ایلام

98

بوشهر

48 – 58

تهران بزرگ

11 – 22 – 33 – 44 – 55 – 66 – 77 – 88 – 99 - ...

چهارمحال بختیاری

71 – 81

خراسان

12 – 32 – 42 – 52

خوزستان

14 – 24 – 34

زنجان

87 – 97

سمنان

86 – 96

سیستان و بلوچستان

85 – 95

فارس

63 – 73 – 83 – 93

قم

16 – 26 – 36

قزوین

79 – 89

کرمانشاه

19 – 29 – 39

کرمان

45 – 65 – 75

کردستان

51 – 61

کهکیلویه وبویراحمد

49

گیلان

46 – 56 – 76

گلستان

59 – 69

لرستان

31 – 41

مازندران

62 – 72 – 82 – 92

مرکزی

47 – 57 – 67

همدان

18 – 28 – 38

هرمزگان

84 – 94

یزد

54 – 64 - 74

 


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه 1387/05/12 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


انار یادگار تاریخ

انار يكي از شهر هاي تاريخي استان كرمان مي باشد كه قدمت آن براساس آثار باستاني موجود به دوره قبل از اسلام مي رسد . نام اول اين شهر اًبان (aban) بوده كه اكثر جغرافيدانان قرون سوم . چهارم هجري در كتب خود اين نام راذكر نموده اند كه در اين زمينه در كتاب سرزمين خلافت شرقي تاليف:لستريج صحفه۳۰۷ (ترجمه ي محمود عرفان چنين ذكر شده است:

در ۱۴۰کیلومتری شهرستان يزد .نيمه راه يزد ـ شهربابك شهر انار قرار گرفته كه در جهت خاوري ۹۰ کیلومتر تا بهرام آباد(رفسنجان كنوني ) فاصله دارد . اكنون انار و بهرام آباد از توابع ايالت كرمان هستند . ولي اين ولايت در قرون وسطي از توابع ايالت فارس بوده است و نام آن  را ولايت روذان مي نامند.


 

نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 4:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جک و لطیفه

طرف با كُت وزير شلواري تو خونشون نشسته بوده. ازش مي‌پرسند: واسه چي تو خونه كت پوشيدي؟ ميگه: آخه شايد مهمون بياد! ميپرسن: پس چرا ديگه زير شلواري پوشيدي؟! ميگه: خوب شايد هم نياد.

طرف سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: ‌اي بابا، من كه ازينا چهارتا دارم

خداوند ديد مرد گرسنه است نان را آفريد ديد تشنه است آب را آفريد ديد در تاريكي است نور را آفريد ديد هيچ مشكل ديگه اي نداره زن را آفريد!!

غضنفررفته بوده استاديوم آزادي تماشاي فوتبال هی با خودش می گفت عجیبه، عجیبه! ازش می پرسن چی عجیبه؟ میگه ۱۰۰ هزار تا تماشاچی ۲۲ تا بازیکن ۳ تا داور!!! میگن خوب این کجاش عجیبه؟ میگه این عجیبه که كلاغه همه رو ول کرده ریده رو من!!!

بابا جون می دونی فرق مسلسل با تفنگ چیه؟؟

آره پسرم تفنگ مثل حرف زدن من می مونه اما مسلسل مثل حرف زدن مامانت ایناست که یه ریز حرف می زنه!.

به يارو ميگن دوست داری بابات بميره ارثش به تو برسه ، ميگه نه ، دوست دارم بکشندش تا ديه هم بگيرم

به غضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ اذیت می کنه!


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه 1387/05/08 ساعت 10:19 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ببین و نبین

بلبل را ببين که حتی در قفس هم می‌خواند.

پروانه را ببين که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد.

طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسرده‌اش نساخته.

زرافه را ببين که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.

کرم را ببين که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.

جغد را ببين که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است.

عقاب را ببين که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.

سگ را ببين که تو نجس می‌خوانيَش اما او به تو وفادار مانده.

گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.

زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.

لاک‌پشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده.

پشه را ببين که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بيرون می‌ريزد.

ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.

اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.

و

کرکس را نبين که پيوسته در انتظار مرگ ديگران است.

طوطی را نبين چرا که بی‌انديشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند.

کفتار را نبين چرا که خفت ريزه‌خواری می‌کشد.

ملخ را نبين چرا که تاراجگر زحمات ديگران است.

عنکبوت را نبين چرا که تنها به فکر بنای خانۀ خود است.

عقرب را نبين چرا که در دشواری‌ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می‌کشد.

 

                و پرندگان را ببين که چگونه به هنگام آشاميدن، نظری نيز به آسمان دارند.


 

نوشته شده توسط عباس در دوشنبه 1387/05/07 ساعت 8:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


پوشش گیاهی انار

بر اساس اسناد و شواهد تاريخي چنين به نظر مي آيد كه انار در گذشته اي نه چندان دور داراي پوشش گياهي غني تري نسبت به وضع موجود بوده است. اين پوشش گياهي به مرور زمان و در اثر عواملي كاهش يافته است. در حال حاضر به لحاظ نوع پوشش گياهي موجود در منطقه وضعيت متنوعي وجود دارد. در دشت هاي پست و كم ارتفاع با برخورداري از اقليم گرم و خشك و محدوديت هاي طبيعي فراوان گياهان عمدتا شور پسند و بوته اي بوده و شامل گونه هائي نظير انواع شور، اشنان، تاغ، گز و اسكمبيل مي باشد كه دراراضي نسبتا وسيعي از منطقه انار ديده مي شوند، در شرايط مساعدتر، تنوع گياهي زيادتر شده و انواع گياهان مثل درمنه، قيچ، پرند، ريش بز و كاهوي وحشي وجود دارد.


 

نوشته شده توسط عباس در سه شنبه 1387/05/01 ساعت 9:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مهمترين آثار باستاني و زيارتي منطقه انار

۱ـ امامزاده محمد صالح(ع): آستانه مقدس آن در شمال شهر انار واقع شده كه مورد توجه و عنايت خاص مردم منطقه و نواحي مجاور مي‌باشد.

۲ـ قلعه انار: يكي از قديمي ترين آثار باستاني و تاريخي انار مي باشد.

 ۳ـ كاروانسراي انار: در مجاور آستانه محمد صالح (ع) واقع شده است.

۴ـ بقعه بشر حافي: در جنوب انار در كنار جاده امین شهر واقع شده است. و بنايي است مركب از بقعه و ايوان كه از آجر و گل ساخته شده و مربوط به يكي از عرفاي صاحبدل قرون گذشته مي‌باشد كه در رابطه با قدمت اين بنا مدركي موجود نيست.

۵ـ يخدان: اين اثر در مركز شهر در محله اي به نام كنزي واقع شده است.

۶ـ خانه ابوالحسن خان: در دوره قاجاريه توسط حاكم وقت انار ساخته شده است.

۷ ـ قلعه داود آباد: در شرق روستايي به همين نام قلعه اي با برج و ديوارهاي مرتفع و بلند به چشم مي‌خورد.

۸ـ كاروانسرا و قلعه بياض: در ۳۰ كيلومتري انار در روستاي بياض واقع شده است.


 

نوشته شده توسط عباس در یکشنبه 1387/04/30 ساعت 5:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پسته

درخت پسته اهلي (Pistacia vera L.) متعلق به تيره سماق (Anacardiaceae) است. جنس Pistacia داراي ۱۱ گونه است كه همگي آنها از خود، تربانتين يا سقز ترشح مي‌كنند. گياهان اين تيره به صورت درخت يا درختچه هستند.

جنس‌هاي مهم اين تيره شامل:

سماق (Rhus)، پسته (Pistacia)، گل پر (Cotinus)، انبه (Magnifera) و بادام هندي (Anacardium) مي‌باشند.

درخت پسته داراي برگهاي مركب شانه‌اي است و هر برگ يك جوانه جانبي را در بر مي‌گيرد. اكثر جوانه‌هاي جانبي به گل آذين اوليه مبدل مي‌شوند و يك محور اصلي را تشكيل مي‌دهند كه در سال بعد خوشه‌هاي پسته را توليد مي‌كنند. بنابراين خوشه‌هاي پسته به صورت جانبي بر روي شاخه‌ يكساله ظاهر مي‌شوند.


 

نوشته شده توسط عباس در شنبه 1387/04/29 ساعت 10:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت